تبليغاتX
حرفهای ناگفته

حرفهای ناگفته

آشنا سلام

 

سلام – غريبه ترين آشنا ، سلام – سلام

 

محال ِ ممكن  اين  سالها  ، سلام  – 

 

هميشه عقده ي تلخ  من از مرور ِ خودم

 

شكسته  خاطره ي  بي صدا سلام  –

 

هنوز  فرصت  پرواز  در  نگاهت  هست

 

غرور ِ آبي   بي انتها  سلام  –  

 

چه خواب گرم وعميقي ست خلسه ي چشمت

 

هميشه  جاري ِ  در  من رها سلام –

 

به ياددزدي ِ لبخند – گونه هاي گُلي

 

و ظُهرِ منتظر ِ كوچه ها ، سلام –

 

قسم  بخور  كه  نگويي  خدا نگهدارت

 

سلام  حادثه – محض  خدا سلام – سلام !


 

نوشته شده توسط شایسته در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت


تولد

مي نويسم براي تولدي دوباره ...

 

مي نويسم براي روزهاي تنهايي و پر شدن تنهايي با دوستان وبي ...

 

مي نويسم تا بدانيد امروز دوسال است با شما هستم

 

با شما كه هر چند نديدمتان اما حس نزديكي و آشنايي وصف ناشدني با شما دارم...

 

شمايي كه برايم دلگرمي آفريديد و به حرف هاي دلم و ناگفته هايي كه هرگز نگفته بودم با جان

 

و دل گوش داديد و تحمل كرديد

 

دوستان عزيز و گرامي :

 

 استاد هاشمي زاده ي عزيز

نادر عزيز

احمدي عزيز

محنت عزيز

فرشته ي عزيز

آنت عزيز

سهيلاي عزيز

آني عزيز

 

 و ... از همه ي شما كمال قدرداني و تشكر را دارم

 

و  مي خواهم همواره مثل سابق مرا رهنمون باشيد

 

راستي تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود. می دانم همیشه

 

حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است٬ اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی

 

 ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ؟ … یادت می آید رفته بودی خبر  از

 

آرامش آسمان بیاوری؟

 

نامه ام باید کوتاه باشد٬

 

ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬

 

از نو برایت می نویسم:

 

حال همه ما خوب است اما

 

تو باور مکن !

 

 ( شعر : سيدعلی صالحی)

كيك تولدو برا افطار نوش جون كنيد


 

نوشته شده توسط شایسته در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 9:37 موضوع | لینک ثابت


 

آموخته ام .......

 

که هميشه

 

 براي کسي که

 

 قادر به

 

 کمک کردنش نيستم

 

 دعا کنم.


 

نوشته شده توسط شایسته در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت


نکته ...

شاید کسی رو که باهاش خندیدی یه روز فراموش کنی

 

ولی کسی رو که به خاطرش گریه کردی هیچ وقت فراموش نمی کنی

 

*****

 

به شانه ام می زنی که غم هایم را بتکانی ؟!

 

به چه دل خوش کرده ای ؟

 

به تکاندن برف از شانه ی آدم برفی ؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط شایسته در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


پرنده

چقدر مقدس و دوست داشتنيست

 

وقتي ميبيني عزيزي راهي سفر است

 

سفر به كعبه ي مقصود و خانه معبود

 

دل من هم پر پر مي زند براي رفتن

 

بال هايم را از بند رها كن

 

بگذار پرنده شوم

 

بگذار پرواز کنم ...

 

 


 

نوشته شده توسط شایسته در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت


سمت دلتنگی

دلم گرفته به اندازه ی همه عالم

 

شروع مي شوم از پشتِ شيشه ها نم نم

 

هنوز گونه ی تو خيس نيست ،‌مي فهمم

 

هنوز نيست ،‌ولي خيس مي شود كم كم

 

هميشه منتظرت هستم و تو آمده اي

 

تو از چه سمت مي آيي كه من نمي فهمم

 

چقدر ساده گرفتيم ديدنِ هم را

 

چه بي مقدّمه رفتيم تا تهِ اين غم

 

كمي دوام بياور كه از همه سيرَم

 

كمي دوام بياور به خاطر من هم

 

چه حال و روز خرابي ،‌ كسي نمي فهمد

 

دلم گرفته به اندازه ی همه عالم ...


 

نوشته شده توسط شایسته در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 8:39 موضوع | لینک ثابت


 من زاده ي سکوتي هستم درتاريکي شبي  ابري که 

    

     بغض آسمان درحسرت قطره اي  باران  بود ، 

 

 من سکوتم  را شعر و لالائي  عاشقانه اي کرده ام 

 

که هرشب آنقدرعمق خوابم زياد مي شودكه مي ميرم 

    

     وصبح صداي تپش قلب کسي که تنهايم گذاشت بيدارم مي کند

 

 براي آمدنت سکوتم راقرباني مي کنم.


 

نوشته شده توسط شایسته در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 9:4 موضوع | لینک ثابت


تولد شایسته

اومدم به خودم یادآوری کنم که

 

یک سال بزرگ تر شدم

 

 

پس امسال باید بهتر از سال قبل باشم

 

 

 

 

 

کادوهاتونو ایمیل کنین حتما بازشون می کنم

 

 

این هم کیک تولد شایسته برای دوستان لذت ببرین خوشمزست

 


 

نوشته شده توسط شایسته در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 8:42 موضوع | لینک ثابت


بازم دلم تنگ شده

 

كاش مي فهميدي ...

 

كاش مي فهميدي دلتنگ توام

 

تويي كه هر گاه به يادت مي افتم اشك هايم ناخوداگاه

 

 جاري مي شود

 

و در سيلابش غرق مي گردم

 

هر بار صدايت را مي شنوم گويي دنيا و آخرت را يكجا

 

 به من داده اند

 

و پايان هر كلام ،گريه امانم نمي دهد

 

كاش مي فهميدي بي تو نمي توانم زندگي كنم

 

هر چند مي خواهم قلم فراموشي بر خاطراتم بكشم ، نمي شود

 

آنچنان در روح و جانم آميخته اي كه دل كندن از تو

 

 برايم غير ممكن است

 

مگرمن ازتو چه مي خواستم كه تقديروسرنوشت

 

 اينگونه به جدايي ماتن در داد

 

چه مي خواستم كه اينگونه چشم انتظار مانده ام

 

و درد فراق و دوري را كه بس جانسوز است بر دوش مي كشم ...

 

الهي!!! به توپناه مي آورم ودردهايم را و ناگفته هاي دلم را

 

براي تو بازگو مي كنم

 

بار الها!!! اكنون كه با تو به صحبت نشسته ام

 

دیدگانم در سيلابي بس مواج گم گشته اند

 

و چشمانم چيزي نمي بيند جز تو ...

 

الهي آتش درونم را كه بر جانم شعله مي كشد اندكي سرد گردان

 

تا توان كشيدن اين انتظار را داشته باشم و بمانم

 

تا روزي نه چندان دور او را ببينم ...

 

الهي سر بر اراده ات  نهاده ام

 

سرانجامم دست توست

 

پس اندكي اندكي

 

مرا شاد گردان ...

 

 


 

نوشته شده توسط شایسته در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی ...

مي خواهم از دلتنگي ها بگويم ... و حقيقت دلتنگي از آن زمان آغاز شد كه مرا از نیستان

 

 جدا نمودندوتنهارهايم كردند.رابطه اي برپايه ي عشق،براساس مَحبت.تو با تمام مَحبتت

 

مراآفريدي ...با تمام اشتياقت خاكم را با آب آميختي و « و نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روحي ... »

 

آه من كيستم ؟ من كيستم كه فرشتگان عرش وفرشت را مأمورِ سجده بر من كردي ؟

 

 كاش مي دانستم و كاش دانستن و فهميدن اينقدر سخت نبود . و تو مي دانستي من فراموشم

 

 مي شود و در سرگرمي شيرين دنيا از ياد مي برم كه چه بودم و كه هستم ...

 

و براي حلِّ اين ماجرا ، برنامه عهد ِ‌ اَلَستْ را كارگرداني كردي ، همه بودند كوه ها ،

 

درياها ، زمين و فرشتگان و من بودم و تو و تو بارِ امانتِ الهي ومعرفتت رابه همهْ شان

 

عرضه كردي ...واي برمن!كه هيچ كدامشان نپذيرفتند وگويا قرعه ی مراپيش از اينهادر

 

خلوت عاشقانه اي برداشته بودي و در جواب « ألستُ بِرَبِّكُم » ؟ « بلي » گفتم و

 

بَلا گردانت شدم .امّا رابطه عاشقانه مان بنا بود كه با دوري و دلتنگي همراه شود ...

 

كه ديگر تكرار ِ ماجراي عصيان ِ شيطان و فريبِ من و فُرقَت از تو برايم بسيار سخت

 

است ...من آمدم در زمينت ... واي چقدر دورم ... چقدر دور افتادم ... زمين كجا و

 

 عرش ِ الهي كجا ... ولي تو از ازل قطعه اي روحاني در درونم با نام« دل »

 

تعبيه كردي و اختيارش رادر دست گرفتي... وآمدنِ مرا به عرشِ الهي با واسطه ی آن

 

دل به« آني »ميسّر ساختي .

 

الهی کمک کن تا این پیوند نگسلد و هماره یادت در روح و تنم جاری و پایدار باشد


 

نوشته شده توسط شایسته در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting